آنچه شروع به عاشقی و تکامل کرد، درست شبیه وجود اولیه یک سلول یا موجود زنده، در ابتدا همه یکسان و یکدست بود، همه شکلِ هم و همه از یک جنس، شاید که نه ماده بود و نه انرژی، من اسمش را گذاشتم "شعور"، اما هرچه بود و هر جنسی که بود میل به گسترش و تکامل داشت، چون عاشق بود، عاشق وجودش و عاشق آن زیبایی که آنرا "می اندیشید"ـ
ـ"اندیشه اش" به عین آمد و از آن اندیشه هر آنچه میشناسیم و یا نمیشناسیم "شد". اندیشه کرد و شد، و آنرا گفتند "کُن فیکُن" (1). آن "آگاهی بودن ما" در لایه ها و ابعاد چندگانه اندیشید و شد و از آن ما نیز پدید آمدیم، ما که ناممان انسان است. ما تنها موجودات کوچکی از این اندیشه ایم اما شاید یکی از مهمترین وجودهای آن (2)ـ
ـ"آگاهی" خود را در جهان مادی و غیرِ آن که در وجودیت بودن ماست و من آنرا "محدوده ما" مینامم گسترش داد و اگر بخواهم مثال بزنم میتوانم از غریضه حیوانات بگویم، و یا از قوانینی که بر محدوده ما حاکم هستند، و یا حتی کوچکتر از آن، آن قوانین که بر کره خاکی ما حاکم هستند. این آگاهی همچنان که خود را گسترش میدهد "لایه لایه" میشود، با شعوری مرکزی که آنرا فرمانروایی میکند، به آن "قانون محدوده ما" و به عبارتی "غریضه" میبخشد؛ آگاهی در ابعاد و شخصیتهای مختلف تجلی میابد و بدین ترتیب بزرگتر و کاملتر میشود
محدوده ما برای "زیستن" و "بودن" به وسیله "آگاهی بودنِ ما" راه درازی را رفته و میرود. "آگاهیِ بودن" محدوده خود را و بودن خود را از یک صفر شروع کرد و با هر "اندیشه" و سپس در پی اش با هر "حضور" خود را و محدوده اش را کاملتر کرد و زیباتر و در قرینه ای زشت تر
اگر بخواهیم به یک مثال کوچک در اطرافمان اکتفا کنیم، تکامل موجودات زمین مثال کاملی خواهد بود، که چطور همه چیز از یک سلول آغاز شد و چطور یک سلول برای درک خود و بخشیدن حضور و بودن به خود به تکاپو افتاد تا موجود زنده را رقم زد. این همان آگاهی است که به شکل فراکتالی در کلیه موجودات و پدیده ها در همه اشکال وجود دارد، حتی در اخلاق جامعه بشری امروز نیز مشهود است. اگر از پایین نگاه کنیم درک میکنیم که همین اجزای کوچک تشکیل دهنده کل آن آگاهی هستند و به عبارتی آگاهی همان آن اجزای کوچک است و آگاهی بی اجزای نمایانگرش بی معنی است. شاید در نگاه اول به نظر برسد که در مجموعه اجزای بدن یک موجد زنده مغز فرمانرواست، درست است، اما این به آن معنا نیست که مغز نقش قادر مطلق و خدای بدن را بازی میکند، این درست به آن معنی است که مغز هم با همه قدرتش تشکیل شده از همان اجزای کوچک و شبیه آنها، که آن اجزا با تکامل به عملکردی پیچیده و نقشی تاثیر گذار دست یافته اند. پس اگر آن اجزای کوچک از مغز گرفته شود، مغز دیگر معنا نخواهد داشت
محدوده ما نیز درست به همین شکل است. از اجزای مختلف تشکیل شده که بی وجود آنها بودن آگاهیِ آن محدوده بی معنا میشود. در قسمت بعد با توجه به آنچه در بالا گفتم به مفهوم "خدا" میپردازم
ـ1) کن فیکن که من اینجا آورده ام به آن معنی که در اسلام آمده نیست، به این صورت نیست که خدایی آن بالا نشسته و گفته انسان درست شود پس درست شد. تعریف من اندیشه ای است که با تکامل به هدف میرسد و برای هدف تلاش میکند و هر وجود را برای بودنِ خود، لایقِ بودن میسازد
ـ2) در بخشهای بعد توضیح داده میشود
پی نوشت: نامهایی که در این بخش به کار بردم را هم به صورت مجزا توضیح میدهم
1 comment:
هووم ....... فکر کنم بحث داره به قسمتهای جالبترش میرسه . منتظر پست بعدیت هستم
Post a Comment