بودن عین نبودن است. هر چیز، همانقدر که هست، همانقدر هم نیست. بودن بدون نبودن معنا نمیابد و بر عکس. مثل قرینه ای از یک صفر مرکزی میماند و بیشتر، شاید از یک خط مرکزی و شاید از یک حجم مرکزی. آنچه میدانم آنست که این عقل بدبخت من بیش از بودن و نبودن نمیشناسد، شاید چیز دیگری هم باشد غیر از ایندو، و نه حتی چیزی بین ایندو، ماهیتی با مختصات کاملاً متفاوت با بودن و یا نبودن. تنها درک کرده ام که هر چیز همانقدر که هست، همانقدر هم نیست
در ابتدا، آن ابتدایی که نامش را میگذارم "آگاهی اولیه" و نه "خدا"، آنقدر نبود که "شد". آنجا بود که گفتند "یکی بود، یکی نبود" و آنچه را که در بودنِ ما بود "خدا" نامیدند و گفتند "غیر از خدا هیچکس نبود". حال آنکه نامِ آنکه در بودن ما نبود، چه بود، من که نمیدانم... نشنیده ام تا کنون کسی نامی بر آن نهاده باشد. شما شنیده اید آیا؟
آنکه "خدا" نامیدندش، از نبودنِ خود بود، پس "باشیدن" آغاز کرد چون همچنان که گفتم بودن و نبودن عین هم است، و از آنجا که لازمه پایداری یک باشیدن عشق است و لازمه عشق، پایداریِ یک باشیدن، پس بود و عاشق بود، و عاشق بود و بود
عشق ملوس است. ناز میکند و طنازی. پس آنکه خدا نامیدندش و من "آگاهی بودن ما" میناممش، مشغول عاشقی و طنازی شد و خود را به رخِ عشقِ خود که باز خودش بود کشید، چرا که یکتا بود. شد، و آنقدر شد، و آنقدر شد تا عاشقِ خود شد. نامِ بودنش را، و عاشقی اش به بودنش را گذاشتند آفرینندگی. ندانستند که آفرینندگی عین عشق است و ایندو عین بودن، و همه با هم، عین ابدیت. و هنگامی که یک نبودن، از نبودنِ خود بودن میابد، تنها همان بودن است که هست، و این چیزی نیست جز یکتایی. یکتایی یکتاست، پس معشوق است، پس تلاش دارد برای طنازی و زیباییِ مطلق، پس زیبا میشود، کامل میشود، پس بزرگ است. بزرگ است پس قدرت دارد، پس چیزی ندارد برای باختن، پس بخشنده میشود، بخشنده که شد چون عاشق بخشندگیست، پس خالق میشود، و خالق که شد عاشق میشود و هر روز تماشا میکند معشوقش را که همان در اصل، ابتدای خود است در یک بی زمانی، و بدینسان ابدی میشود و... و... و...ـ
آنکه خدا نامیدندش، من شد، تو شد، همه شد، همه آنچه نامش را گذاشتیم جاندار و بی جان و جهان و ماورای جهان و آنچه جز ایندوست. آنقدر مشغول ذهنیاتمان (درباره این ذهنیات خواهم گفت) شدیم که یادمان رفت چه بلد بودیم عاشقی کنیم و داریم باشیدن را از یاد میبریم، پس عشق میرود و آنگاه که عشق برود، باشیدن خواهد رفت. میبینی؟ به یک تار مو بند است! اگر لحظه ای را از دست بدهی چه در باشیدن، چه در عاشقی، همه چیز از دست رفته است. مدتهاست که همه چیز دارد از دست میرود و این مدتها همه تنها یک لحظه است
امشب شبیه یک شعر حرف زدم. اما شعر نگفتم. چیز شعر هم نگفتم. آموخته ای بود از دوردست، آنقدر برایم لطیف و بدیع و بدیهی بود که مثل یک شعر روی این کیبرد وایرلسم آمد! باور کنید که بازی با کلمات هم نبود و بود البته! مگر آن نیست که کلمات را ساختیم تا مادر و عین ریاضیات شدند و ریاضیات را آوردیم تا بگوییم آنچه را میبینیم و قوانین را مدون کنیم و از جزء به کل برسیم، و مگر از ابتدا با "کلمه" نخواستیم که بیان کنیم؟ این هم بیان است دیگر! نامش بد در رفته شده بازی با کلمات
بعدی ها احتمالاً کمتر شبیه شعر یا چیزشعر خواهند بود، که ایندو هم مثل بودن و نبودن از یک جنسند
1 comment:
راه اندازی وبلاگ جدید رو بهت تبریک میگم.خیلی از متنت لذت بردم...
Post a Comment