Friday, July 23, 2010

بعد از آنکه یکی بود


آنچه شروع به عاشقی و تکامل کرد، درست شبیه وجود اولیه یک سلول یا موجود زنده، در ابتدا همه یکسان و یکدست بود، همه شکلِ هم و همه از یک جنس، شاید که نه ماده بود و نه انرژی، من اسمش را گذاشتم "شعور"، اما هرچه بود و هر جنسی که بود میل به گسترش و تکامل داشت، چون عاشق بود، عاشق وجودش و عاشق آن زیبایی که آنرا "می اندیشید"ـ

ـ"اندیشه اش" به عین آمد و از آن اندیشه هر آنچه میشناسیم و یا نمیشناسیم "شد". اندیشه کرد و شد، و آنرا گفتند "کُن فیکُن" (1). آن "آگاهی بودن ما" در لایه ها و ابعاد چندگانه اندیشید و شد و از آن ما نیز پدید آمدیم، ما که ناممان انسان است. ما تنها موجودات کوچکی از این اندیشه ایم اما شاید یکی از مهمترین وجودهای آن (2)ـ

ـ"آگاهی" خود را در جهان مادی و غیرِ آن که در وجودیت بودن ماست و من آنرا "محدوده ما" مینامم گسترش داد و اگر بخواهم مثال بزنم میتوانم از غریضه حیوانات بگویم، و یا از قوانینی که بر محدوده ما حاکم هستند، و یا حتی کوچکتر از آن، آن قوانین که بر کره خاکی ما حاکم هستند. این آگاهی همچنان که خود را گسترش میدهد "لایه لایه" میشود، با شعوری مرکزی که آنرا فرمانروایی میکند، به آن "قانون محدوده ما" و به عبارتی  "غریضه" میبخشد؛ آگاهی در ابعاد و شخصیتهای مختلف تجلی میابد و بدین ترتیب بزرگتر و کاملتر میشود

محدوده ما برای "زیستن" و "بودن" به وسیله "آگاهی بودنِ ما" راه درازی را رفته و میرود. "آگاهیِ بودن" محدوده خود را و بودن خود را از یک صفر شروع کرد و با هر "اندیشه" و سپس در پی اش با هر "حضور" خود را و محدوده اش را کاملتر کرد و زیباتر و در قرینه ای زشت تر

اگر بخواهیم به یک مثال کوچک در اطرافمان اکتفا کنیم، تکامل موجودات زمین مثال کاملی خواهد بود، که چطور همه چیز از یک سلول آغاز شد و چطور یک سلول برای درک خود و بخشیدن حضور و بودن به خود به تکاپو افتاد تا موجود زنده را رقم زد. این همان آگاهی است که به شکل  فراکتالی در کلیه موجودات و پدیده ها در همه اشکال وجود دارد، حتی در اخلاق جامعه بشری امروز نیز مشهود است. اگر از پایین نگاه کنیم درک میکنیم که همین اجزای کوچک تشکیل دهنده کل آن آگاهی هستند و به عبارتی آگاهی همان آن اجزای کوچک است و آگاهی بی اجزای نمایانگرش بی معنی است. شاید در نگاه اول به نظر برسد که در مجموعه اجزای بدن یک موجد زنده مغز فرمانرواست، درست است، اما این به آن معنا نیست که مغز نقش قادر مطلق و خدای بدن را بازی میکند، این درست به آن معنی است که مغز هم با همه قدرتش تشکیل شده از همان اجزای کوچک و شبیه آنها، که آن اجزا با تکامل به عملکردی پیچیده و نقشی تاثیر گذار دست یافته اند. پس اگر آن اجزای کوچک از مغز گرفته شود، مغز دیگر معنا نخواهد داشت

محدوده ما نیز درست به همین شکل است. از اجزای مختلف تشکیل شده که بی وجود آنها بودن آگاهیِ آن محدوده بی معنا میشود. در قسمت بعد با توجه به آنچه در بالا گفتم به مفهوم "خدا" میپردازم

ـ1) کن فیکن که من اینجا آورده ام به آن معنی که در اسلام آمده نیست، به این صورت نیست که خدایی آن بالا نشسته و گفته انسان درست شود پس درست شد. تعریف من اندیشه ای است که با تکامل به هدف میرسد و برای هدف تلاش میکند و هر وجود را برای بودنِ خود، لایقِ بودن میسازد

ـ2) در بخشهای بعد توضیح داده میشود


پی نوشت: نامهایی که در این بخش به کار بردم را هم به صورت مجزا توضیح میدهم

Monday, July 19, 2010

یکی بود، یکی نبود


بودن عین نبودن است. هر چیز، همانقدر که هست، همانقدر هم نیست. بودن بدون نبودن معنا نمیابد و بر عکس. مثل قرینه ای از یک صفر مرکزی میماند و بیشتر، شاید از یک خط مرکزی و شاید از یک حجم مرکزی. آنچه میدانم آنست که این عقل بدبخت من بیش از بودن و نبودن نمیشناسد، شاید چیز دیگری هم باشد غیر از ایندو، و نه حتی چیزی بین ایندو، ماهیتی با مختصات کاملاً متفاوت با بودن و یا نبودن. تنها درک کرده ام که هر چیز همانقدر که هست، همانقدر هم نیست

در ابتدا، آن ابتدایی که نامش را میگذارم "آگاهی اولیه" و نه "خدا"، آنقدر نبود که "شد". آنجا بود که گفتند "یکی بود، یکی نبود" و آنچه را که در بودنِ ما بود "خدا" نامیدند و گفتند "غیر از خدا هیچکس نبود". حال آنکه نامِ آنکه در بودن ما نبود، چه بود، من که نمیدانم... نشنیده ام تا کنون کسی نامی بر آن نهاده باشد. شما شنیده اید آیا؟

آنکه "خدا" نامیدندش، از نبودنِ خود بود، پس "باشیدن" آغاز کرد چون همچنان که گفتم بودن و نبودن عین هم است، و از آنجا که لازمه پایداری یک باشیدن عشق است و لازمه عشق، پایداریِ یک باشیدن، پس بود و عاشق بود، و عاشق بود و بود

عشق ملوس است. ناز میکند و طنازی. پس آنکه خدا نامیدندش و من "آگاهی بودن ما" میناممش، مشغول عاشقی و طنازی شد و خود را به رخِ عشقِ خود که باز خودش بود کشید، چرا که یکتا بود. شد، و آنقدر شد، و آنقدر شد تا عاشقِ خود شد. نامِ بودنش را، و عاشقی اش به بودنش را گذاشتند آفرینندگی. ندانستند که آفرینندگی عین عشق است و ایندو عین بودن، و همه با هم، عین ابدیت. و هنگامی که یک نبودن، از نبودنِ خود بودن میابد، تنها همان بودن است که هست، و این چیزی نیست جز یکتایی. یکتایی یکتاست، پس معشوق است، پس تلاش دارد برای طنازی و زیباییِ مطلق، پس زیبا میشود، کامل میشود، پس بزرگ است. بزرگ است پس قدرت دارد، پس چیزی ندارد برای باختن، پس  بخشنده میشود، بخشنده که شد چون عاشق بخشندگیست، پس خالق میشود، و خالق که شد عاشق میشود و هر روز تماشا میکند معشوقش را که همان در اصل، ابتدای خود است در یک بی زمانی، و بدینسان ابدی میشود و... و... و...ـ

آنکه خدا نامیدندش، من شد، تو شد، همه شد، همه آنچه نامش را گذاشتیم جاندار و بی جان و جهان و ماورای جهان و آنچه جز ایندوست. آنقدر مشغول ذهنیاتمان (درباره این ذهنیات خواهم گفت) شدیم که یادمان رفت چه بلد بودیم عاشقی کنیم و داریم باشیدن را از یاد میبریم، پس عشق میرود و آنگاه که عشق برود، باشیدن خواهد رفت. میبینی؟ به یک تار مو بند است! اگر لحظه ای را از دست بدهی چه در باشیدن، چه در عاشقی، همه چیز از دست رفته است. مدتهاست که همه چیز دارد از دست میرود و این مدتها همه تنها یک لحظه است

امشب شبیه یک شعر حرف زدم. اما شعر نگفتم. چیز شعر هم نگفتم. آموخته ای بود از دوردست، آنقدر برایم لطیف و بدیع و بدیهی بود که مثل یک شعر روی این کیبرد وایرلسم آمد! باور کنید  که بازی با کلمات هم نبود و بود البته! مگر آن نیست که کلمات را ساختیم تا مادر و عین ریاضیات شدند و ریاضیات را آوردیم تا بگوییم آنچه را میبینیم و قوانین را مدون کنیم و از جزء به کل برسیم، و مگر از ابتدا با "کلمه" نخواستیم که بیان کنیم؟ این هم بیان است دیگر! نامش بد در رفته شده بازی با کلمات

بعدی ها احتمالاً کمتر شبیه شعر یا چیزشعر خواهند بود، که ایندو هم مثل بودن و نبودن از یک جنسند

آغاز


 کسی که این وبلاگ را مینویسد یک آدم است شبیه شما و خیلی بیشتر از شما شبیه به شما. نامش سامان نیست، نامش ندا نیست، نامش مکتوب. همچنان که در توضیح وبلاگم مینویسم به هنگام خواندن این سطور به یاد داشته باشید که کلمات دروغ میگویند و من را برای هر برداشتی که از این نوشته ها ممکن است بکنید، تحت تعقیب قرار ندهید و دارم نزنید. من از همین ابتدا شهادت میدهم که به خدای شما که نامش الله است ایمان دارم، اما آنرا بزرگتر و پربارتر از آنچه شما میشناسید میشناسم، شهادت میدهم که محمد رسول خداست، اما میدانم که او رسولتر است و شهادت میدهم که علی بیش از آنچه ولی باشد ولی است. شهادت میدهم که عیسی پسر خدا و حقیقتاً پسر خداست، و بیش از آنچه میگویند خداست. شهادت میدهم که شیطان را میشناسم و میدانم که شیطان شیطان تر از شیطان برحذر داشته شده است و آگاهم به جهنمی که مخوفتر از دوزخ نقل شده است

من همینجا این شهادت نامه را امضاء میکنم
اما همینجا اعلام میکند که شهادت نامه ام ادامه ای دارد که حالا وقت گفتنش نیست

و اما....ـ

چرا میخواهم که اینها را بنویسم؟

قصه ای دراز دارد. خلاصه و کوتاه آنکه وظیفه هر کس است. هر روز و هر روز این جهان خود را مینویسد تا بر لوح هستی ثبت شود، چرا من نکنم؟ به دنبال مشتری و مخ نیستم که بجوم، هرکس جزء این ماجرا باشد می آید و خوش آید و میخواند و قضاوتی میکند، و هرکس نباشد که اصلاً گذرش اینورها نمی افتد. اصلاً این رسم روزگار است. روزها و شبها میشود که چیزهایی میبینم که حیفند برای گذشتن، میخواهم که آنها را بیندیشم و بیشتر و بیشتر هضمشان کنم. این کلمه ها مثل آنزیم عمل میکنند، وقایعم را دسته بندی میکنند، افکارم را منظم میکنند و کمکم میکنند به طبقه بندی. اما میدانم که خطرناک هم هست این نوشتن، چرا که ممکن است اندیشه هایم را محدود سازد و من باید که هر از چند گاهی خط نفی بکشم به هر آنچه گفته ام. پس اگر یک وقتی دیدید که خودم را نقض کردم و فحش عالم و آدم را کشیدم به عقاید خودم، سرزنشم نکنید. این رسم من است، گاهی طوفان میکنم و میکوبم و بر خرابه هایم باز شهر جدیدی میسازم

فیلسوف نیستم. سعی در اثبات چیزی هم ندارم. مینویسم به هیچ دلیل و همه دلیل 

چیزی شبیه مقدمه

اونقدر فلسفه ها و یواشکی گوییهام زیاد بودن که نتونستم توی وبلاگ روزمرگیهام بنویسمشون. اینجا رو ساختم تا حرفامو بزنم